شب سياه و تيره بود اما؛ برف ميباريد
ماه از نورش به شب چيزي نميبخشيد
آسمان غرش كُنان بَر ابرها ميتاخت
ابر بي باره سوارِ باد ميجنگيد.
در فضايي روشن كولاكِ درهمبار،
در گروهي مُرغَكاني شاد ميخواندند،
فارغ از كولاك و باد خشمگين از جنگ
بال بر رَه نهاده، پرواز ميكردند...
ليك مُرغي در كناري دور دست
در همان جايي كه نامَش غربت است،
از گروه مُرغَكان جا مانده است.
در كناري كه دگر تنوان كسي بيند
يا كه يابد گر بجويد سخت.
مرغِ تنها خاطراتش را به ياد آورد:
خاطراتي از جراحت،
زخمِ دندانِ كُرسته گُرگِ پير
يادگارِ ماندگارِ حملههاي خير خير
يا صداي هول ناكي از تفنگ،
[در پِيَش صياد ميآرد به چنگ]...
مرغِ بيچاره دگر تابِ پريدن را نداشت،
لا جرم خود همچو ابر
پا به زينِ باد كاشت،
باد توسن مرغ را بر زمين انداخت.
مرغ از سرما به خود لرزيد،
خوب سرماي هوا را ميشنيد،
در كنارش كندهي پيرِ درختي ديد
در كنار كندهي پير آرميد،
زخمهايش را به او ماليد...
ليك كنده بي احساس بود؛
روحي نداشت،
تا كه بر روي تنش نقش غمي را گسترد
يا نگاهي تا كه بر دوزد نگاه
يا كه دستي تا فشارد سخت؛ نرم...
در گذرگاهِ خيالَش ميپريد،
گَهي آهسته گاهي تند
گَهي مست و گَهي آرام
گَهي در راهي بي فرجام،
قدم ميزد:
هيچ در آنجا نبود جز حرارت
گرمي دندانِ گرگِ كينه پوش،
هيچ در گوشش نبود جز صدا
جيغهاي جوجههاي باز و غوش،
هيچ در ذهنش نبود جز خروش
غرش سگهاي صياد و چموش...
زمين در چشم تارش گرگِ پيري بود
كه موهاي تنش برف است و سرد
و سرماي تنش تسكينِ دردش بود...
آسمان در ديدگانش چون عقابي بود
كه فرياد سياهش فكر او را ميپراند
به سوي يادگارِ خاطراتِ تلخ،
و بادِ بال و پرهايش همي در موي گرگ انگشت ميانداخت....
به اميدي كه فروكش كند اين خشم و بيايد مه و مهر،
چشم دل بر آسمان ميدوخت،
رازِ خود را با زمين ميگفت،
دردِ دل را از زمين با كنده ميآميخت...
بي خيال از صوت خشماگين باد،
بي خيال از جيغ سرد سوز شاد،
پلك را بر هم نهاد....