تبليغاتX
منجیان مسیح

منجیان مسیح

خطی ز دلتنگی

سرمای سخت

بركه و تنهايي و روزي سياه

جنگلي با تك درختي بي پناه،

بركه‌اي پر آب و آبي بي رمق؛

آب بي‌ جاني كه حتي ر زمستان‌هاي سخت

هيچ ابري در كنار ديدگانش بر خواست،

آب بي جاني كه از او بر نخيزد يك نفس

گوئيا مردست در تابوت اين گودال ژرف،

همچو نعش مردگاني مانده برجا در خفا

در فضاي بركه برجا مانده است،

[بركه‌اي مرداب گون،]:

 

در كنار تك درخت پير و فرتوتي كه حتي پيچكي

بر نپيچد بر كهنسالي او،

تك درخت خشك و برجا مانده از صدها خزان،

يكه موجود كنار بركه‌اي از مردگان،

خشك همسايه‌ي مرداب خشك:

سخت جاني مي‌كند با باد سخت؛

حاصل اين سخت جاني‌هاي او

بر زمين افتادن هر شاخه است؛

 

شاخساراني كه روزي مولدي بودست،

زادگاه اين هزاران مرغ بر خاك اوفتاده جوجه‌هاشان؛

شاخساراني كه در سرماي سخت

خود پناه آشيان بودست.

[زادگاهي كه اكنون خود به خاك افتاده و مردست ...]

+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1388ساعت 2:19  توسط حامد  | 

به تو گفتند

به تو گفتند كه اين آب مخور

خودشان آب بروي همه اركان خوردند؛

به تو گفتند به هر چيز نبايد نگريست

خودشان بال و پر چشم گشودند به هر چيز كه بود؛

به تو گفتند مبادا بروي راه خطا

خودشان در پي هر كار خطا همه راهي رفتند؛

و بگويند كه ساز و آواز

بجز از غصه و غم معصيت است.

ور از ايشان تو بپرسي كه مسلماني چيست

يا كه اسلام كجاست؟!

به تو گويند كه محنت زده در محنت گاه ...

در چنين جامعه‌اي،

با چنين فقه و فقيه،

دگر از دين تو مپرس

يا مبادا كه بپرسي كه خدا را چه بيامد بر سر

يا كه اسلام به سر تا پايش

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 2:30  توسط حامد  | 

عاشق و معشوق

در ميانِ جنگلي تاريك كلبه‌اي دارم،

جنگلي غمگين و ابر آلود،

جنگلي دور از نگاه مهرگونِ ماه يا خورشيدِ ابر آلود،

جنگلي با ساكنيني شب زده، بي روح ابر آلود. 

 

جنگلي با ساكنيني كه

عشق را همچون عرق

يا عاشقان را مست لايعقل بپندارند،

و برايش تازيانه در نظر گيرند.

كاندرين جنگل

عاشق و معشوق بس خطا كار و گنه كارند.

 

ساكنيني تيغ بسته از براي عشق، يا ايمان؛

ساكنيني كه نمي‌دانند دنبالِ چه مي‌گردند

يا چه مي‌بينند،

يا چه مي‌گويند و مي‌خوانند.

ساكنيني گم شده در بعد جسماني

نامشان آدم،

آدماني ظاهراً آدم، ليك در باطن

شبه حيوانند.

 

 

 

 

 

از من خسته‌يِ مُرداب صفت

كه چُو مُرداب به گودال تَنَم ريخته‌ام،

 

از منِ سرد و خموش

«چون فرو مُرده چراغ از دم باد»

«كه زِ ويراني خويشم آباد»،

 

از منِ بوف صفت

كه شدم آويزان

بَر سَرِ شاخه‌يِ خشكي زِ درختي از عمر،

دل بِكَن؛

 

 

 

اي همه خوبي و پاكي، همه نيك،

اي همه رود روان اي همه دشت

كه به لالاييِ مهتاب بخوابي تا صبح

                                      و به انگشت نوازِشگَر خورشيد،

                                                                    بشود جامِ نگاهت پُرِ از ديدن روز

                                                                   بشود شامِ نگاهت پُرِ از نور و صدا،

 

 

برو از بسترِ خاموشيِ من

كه چُو سنگ است همي سخت و خموش،

برو از بسترِ تاريك و سياه

كه در آن نورِ اميدي نتوان يافت كسي،

 

 

برو اي مخملِ شب منتظرت

برو اي هم سفرِ شب تا ضبح

برو از بسترِ اين بركه به جايي ديگر

«برو آنجا كه تُرا مُنتظرند»...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 15:3  توسط حامد  | 

مرغ تنها

شب سياه و تيره بود اما؛ برف مي‌باريد

ماه از نورش به شب چيزي نمي‌بخشيد

آسمان غرش كُنان بَر ابرها مي‌تاخت

ابر بي باره سوارِ باد مي‌جنگيد.

 

در فضايي روشن كولاكِ  درهمبار،

در گروهي مُرغَكاني شاد مي‌خواندند،

فارغ از كولاك و باد خشمگين از جنگ

بال بر رَه نهاده، پرواز مي‌كردند...

 

ليك مُرغي در كناري دور دست

در همان جايي كه نامَش غربت است،

از گروه مُرغَكان جا مانده است.

در كناري كه دگر تنوان كسي بيند

يا كه يابد گر بجويد سخت.

 

مرغِ تنها خاطراتش را به ياد آورد:

          خاطراتي از جراحت،

          زخمِ دندانِ كُرسته گُرگِ پير

          يادگارِ ماندگارِ حمله‌هاي خير خير

          يا صداي هول ناكي از تفنگ،

                                      [در پِيَش صياد مي‌آرد به چنگ]...

 

 مرغِ بيچاره دگر تابِ پريدن را نداشت،

لا جرم خود همچو ابر

پا به زينِ باد كاشت،

باد توسن مرغ را بر زمين انداخت.

 

مرغ از سرما به خود لرزيد،

خوب سرماي هوا را مي‌شنيد،

در كنارش كنده‌ي پيرِ درختي ديد

در كنار كنده‌ي پير آرميد،

زخم‌هايش را به او ماليد...

 

ليك كنده بي احساس بود؛

روحي نداشت،

تا كه بر روي تنش نقش غمي را گسترد

يا نگاهي تا كه بر دوزد نگاه

يا كه دستي تا فشارد سخت؛ نرم...

 

در گذرگاهِ خيالَش مي‌پريد،

گَهي آهسته گاهي تند

گَهي مست و گَهي آرام

گَهي در راهي بي فرجام،

 قدم مي‌زد:

 

 

 

 

هيچ در آنجا نبود جز حرارت

گرمي دندانِ گرگِ كينه پوش،

هيچ در گوشش نبود جز صدا

جيغ‌هاي جوجه‌هاي باز و غوش،

هيچ در ذهنش نبود جز خروش

غرش سگ‌هاي صياد و چموش...

 

 

زمين در چشم تارش گرگِ پيري بود

كه موهاي تنش برف است و سرد

و سرماي تنش تسكينِ دردش بود...

 

آسمان در ديدگانش چون عقابي بود

كه فرياد سياهش فكر او را مي‌پراند

به سوي يادگارِ خاطراتِ تلخ،

و بادِ بال و پرهايش همي در موي گرگ انگشت مي‌انداخت....

 

به اميدي كه فروكش كند اين خشم و بيايد مه و مهر،

چشم دل بر آسمان مي‌دوخت،

رازِ خود را با زمين ميگفت،

دردِ دل را از زمين با كنده مي‌آميخت...

 

 

بي خيال از صوت خشماگين باد،

بي خيال از جيغ سرد سوز شاد،

پلك را بر هم نهاد....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 1:19  توسط حامد  | 

قاصدک

ياد خوبي سر نخواهد زد به منزلگاهِ فكر

يادهاي شوم و نحس آيد همي در خاطرم

شايد آن يادهاي خوب را گم كرده‌ام

در كجا هيچَش نميدانم،

                          [شايد آنجايي كه بودم در پيِ هر قاصدك]

 

يادم آيد كودكي را

روزهاي تلخ و بي روحِ زمستاني           

و زمستاني پُر از سنگيني كولاك و باد؛

بي نگاهِ پَرتو گرمي كه ميخندد،

و نگاهش برف را شرمنده مي‌سازد...

 

يادم آيد كودكي را

روزهاي پُر زِ ترس و وحشت و اندوه

بَس بَتَر از آن جواني نوجواني را.
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 0:14  توسط حامد  |